دوشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۹

اولین یلدای بی تو

نازنینم!
یادت هست؟
یلدای سه سال پیش
با هم بودیم
در کنارت بودم
اکنون
جسمت اینجا نیست
اما هستی
بیشتر از همیشه
دلنوشته

به پاس آمدنت


همسفر رویایی!

اکنون

به پاس آمدنت

دلم را می سرایم

با اینکه چندی ست

خالی ست

لیک خوب می دانی

آمدنت

لبریزش می کند

نورت را بر رخسارم ببین

هرچند در حجابی سنگین

پنهان است.

پنهان است؟!

دلنوشته

شنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۹

برای دلم


بلد نیستم بخوانمت گویا

پس حقم همین است که بی تو باشم

چه می خواهی از من؟

به هر سازت رقصیده‌ام گاه و بیگاه

کمی با من باش

آنقدر تنهایم مگذار

روزی بی تو در این تنهایی ها خواهم مرد

بی تویی را تاب نمی آورم ، خوب می دانی

صدایم کن

مرا در آغوش بگیر و آرامم کن

ببین دستانم چه سردند

بغضم را حس کن

چشمان نمناکم را ببین

بی رحمی را از کی آموخته‌ای؟

دیوانه‌ی من!

دلکم!

تنهایم مگذار خدا را

دلنوشته

دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

برای شاملو


دفترت را که دیدم

هوای دلم تازه شد

و شتابان به پابوس خیال رفتم

گفتی در خاموشی هزار سخن است

آری هست

و من روزی خاموش می شوم

تا هزاران سخنم را بگویم

همچنانکه کسی در خاموشی اش با من سخن می گوید
و می گریزد

و من می مانم حیران

می ایستم
با شوق

با گونه‌هایی سرخ

............

آری آری

همچنانکه گفته‌ای پیشتر:

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره‌ی گریان در تمنای من

و

عشق را ای کاش زبان سخن بود
..................

و من را نیز ای کاش

مجال تمنا...........

دلنوشته

سه‌شنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۹

سیب


آنقدر لبریزم که حرفم نمی آید شعرم نمی آید

فقط سکوت می خواهم

فکر می خواهم

دلهره‌ مرا سر می کشد

آرامش می خواهم

شادم

اما نگران

سیبی که به من دادی سببم شد

***************

بمان

دلنوشته




شنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۹

پروانه‌ام برای تو


نه به یکباره‌ ویرانش می کنی

نه نغمه‌ای سرمی دهی اش

در برزخی اینچنین شیرین و سنگین ، بوده‌ای هرگز؟

جرات کن برهانم

این دل دل شاعرانه‌ات

این فروتنی عارفانه‌ات

می کشد روزی

................

خیالی نیست

پروا مکن بکش

وصیتنامه‌ام را برای آنروز

با دل نوشته‌ام

میراثم برای تو پروانه‌ای ست

که شاید گرانبهاتر از بودنم باشدت.

دلنوشته

گندمزار


دلم هوای بودن تو گندمزاری رو کرده که باد گندمهاش رو می رقصونه و یاد منو باز هوایی تو می کنه ، هوایی اینکه برای چندمین بار اهلی دلی بشم که خدا رو می فهمه.





دلنوشته

پنجشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۹

خوش اومدی


مامان شهلا به دل بیان خوش اومدی ..........خییییییییییییییییلییییییییییییی دلم شادمانه الان

چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹

شاید




حرفهای نگفته‌ام را


می گویم


روزی


شبی


زمانی


شاید


........



می شنوم


موسیقی ات را .


سکوت می کنم .


زمزمه میکنم


دلنوشته‌هایم را .


لبخند می زنم .


دلم گرم می شود


گر می گیرد


............


یادت هست گفتم می ترسم؟


هنوز هم می ترسم


می ترسم برنجی بترسی بگریزی نمانی


.....................


چگونه بگویم


که دستم گرم شود


که صورتم خنک شود


که دلم آرام گیرد


و تو از دستم نروی


...........................


بسیارند


حرفهای نگفته‌ام


میگویمت روزی


شبی


زمانی


جایی


شاید



دلنوشته

دوشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۹

خلسه


وضوی نشکسته‌ام را

تازه می کنم باز

خلسه‌ی صدای دف

پروازم می دهد

برسر سجاده‌ی عشقت

به سجده‌ای هزار ساله می روم

بغضم می میرد

و من باز زنده می شوم

دلنوشته